تبلیغات
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور سبزوار - مطالب داستان راستان
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور سبزوار
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى كه خود از علما و دانشمندان عصر خویش بود بالا خره بعد از مراسله هاى زیادى كه بین او و امام رضا علیه السلام رد و بدل شد و سؤ الاتى كه كرد و جوابهایى كه شنید، معتقد به امامت حضرت رضا شد. روزى به امام گفت :((من میل دارم در مواقعى كه مانعى در كار نیست و رفت و آمد من از نظر دستگاه حكومت اشكالى تولید نمى كند، شخصا به خانه شما بیایم و حضورا استفاده كنم )).
یك روز آخر وقت ، امام رضا علیه السلام مركب شخصى خود را فرستاد و بزنطى را پیش خود خواند. آن شب تا نیمه هاى شب به سؤ ال و جوابهاى علمى گذشت . مرتبا بزنطى مشكلات خویش را مى پرسید و امام جواب مى داد. بزنطى از این موقعیت كه نصیبش شده بود به خود مى بالید و از خوشحالى در پوست نمى گنجید.
شب گذشت و موقع خواب شد. امام خدمتكار را طلب كرد و فرمود:((همان بستر شخصى مرا كه خودم در آن آن مى خوابم بیاور و براى بزنطى بگستران تا استراحت كند)).
این اظهار محبت ، بیش از اندازه در بزنطى مؤ ثر افتاد. مرغ خیالش به پرواز درآمد. در دل با خود مى گفت ، الا ن در دنیا كسى از من سعادتمندتر و خوشبختر نیست ، این منم كه امام مركب شخصى خود را برایم فرستاد و با آن مرا به منزل خود آورد. این منم كه امام نیمى از شب را تنها با من نشست و پاسخ سؤ الات مرا داد. به علاوه همه اینها این منم كه چون موقع خوابم رسید، امام دستور داد كه بستر شخصى او را براى من بگسترانند. پس چه كسى در دنیا از من سعادتمندتر و خوشبخت تر خواهد بود؟
بزنطى سرگرم این خیالات خوش بود و دنیا و مافیها را زیر پاى خودش ‍ مى دید، ناگهان امام رضا علیه السلام در حالى كه دستها را به زمین عمود كرده بود و آماده برخاستن و رفتن بود، با جمله ((یا احمد))، بزنطى را مخاطب قرار داد و رشته خیالات او را پاره كرد، آنگاه فرمود:
((هرگز آنچه را كه امشب براى تو پیش آمد، مایه فخر و مباهات خویش بر دیگران قرار نده ؛ زیرا صعصعة بن صوحان ، كه از اكابر یاران على بن ابیطالب علیه السلام بود، مریض ‍ شد. على به عیادت او رفت و بسیار به او محبت و ملاطفت كرد، دست خویش را از روى مهربانى بر پیشانى صعصعه گذاشت ، ولى همینكه خواست از جا حركت كند و برود، او را مخاطب قرار داد و فرمود: این امور را هرگز مایه فخر و مباهات خود قرار نده ، اینها دلیل بر چیزى از براى تو نمى شود. من تمام اینها را به خاطر تكلیف و وظیفه اى كه متوجه من است انجام دادم ، و هرگز نباید كسى این گونه امور را دلیل بر كمالى براى خود فرض كند)).(50)
منبع:ghadeer.org





نوع مطلب : حكایات ، روایات و داستان ها، داستان های کوتاه مذهبی، داستان راستان، 
برچسب ها : سازماندهی آرشیو فعالیتهای دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد91 پیام نور سبزوار، سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد، نرم افزار مذهبی، تصاویر مقام معظم رهبری،
لینک های مرتبط :
جمعه 13 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

هشام بن عبدالمك ، با آنكه مقام ولایت عهدى داشت و آن روزگار یعنى دهه اول قرن دوم هجرى از اوقاتى بود كه حكومت اموى به اوج قدرت خود رسیده بود، هر چه خواست بعد از طواف كعبه ، خود را به ((حجرالاسود)) برساند و با دست خود آن را لمس كند میسر نشد: مردم همه یك نوع جامه ساده كه جامه احرام بود پوشیده بودند، یك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند، یك نوع عمل مى كردند. چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمى توانستند در باره شخصیت دنیایى هشام و مقام اجتماعى او بیندیشند. افراد و اشخاصى كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوى عمل حج ناچیز به نظر مى رسیدند.
هشام هرچه كرد خود را به ((حجرالا سود)) برساند و طبق آداب حج ، آن را لمس كند، به علت كثرت و ازدحام مردم میسر نشد. ناچار برگشت و در جاى بلندى برایش كرسى گذاشتند او از بالاى آن كرسى ، به تماشاى جمعیت پرداخت . شامیانى كه همراهش آمده بودند دورش را گرفتند. آنها نیز به تماشاى منظره پر ازدحام جمعیت پرداختند.
در این میان ، مردى ظاهر شد در سیماى پرهیزكاران . او نیز مانند همه یك جامه ساده بیشتر به تن نداشت . آثار عبادت و بندگى خدا بر چهره اش ‍ نمودار بود. اول رفت و به دور كعبه طواف كرد، بعد با قیافه اى آرام و قدمهایى مطمئن ، به طرف حجرالا سود آمد. جمعیت با همه ازدحامى كه بود، همینكه او را دیدند فورا كوچه دادند و او خود را به حجرالا سود نزدیك ساخت . شامیان كه این منظره را دیدند و قبلاً دیده بودند كه مقام ولایت عهد با آن اهمیت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجرالاسود نزدیك كند، چشمهاشان خیره شد و غرق در تعجب گشتند. یكى از آنها از خود هشام پرسید: این شخص كیست ؟
هشام با آنكه كاملاً مى شناخت كه این شخص ، ((على بن الحسین زین العابدین )) است ، خود را به ناشناسى زد و گفت : نمى شناسم !!
در این هنگام چه كسى بود، از ترس هشام كه از شمشیرش خون مى چكید، جراءت به خود داده او را معرفى كند؟ ولى در همین وقت ، ((همام بن غالب )) معروف به ((فرزدق ))، شاعر زبردست و تواناى عرب ، با آنكه به واسطه كار و شغل و هنر مخصوصش بیش از هركس دیگر مى بایست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند، چنان وجدانش تحریك شد و احساساتش به جوش آمد كه فورا گفت :((لكن من او را مى شناسم )) و به معرفى ساده قناعت نكرد، بر روى بلندى ایستاده قصیده اى غرا كه از شاهكارهاى ادبیات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هیجان كه روح شاعر مثل دریا موج بزند مى تواند چنان سخنى ابداع شود با لبدیهه سرود و انشاء كرد. در ضمن اشعارش چنین گفت :
((این شخص كسى است كه تمام سنگریزه هاى سرزمین بطحا او را مى شناسند، این كعبه او را مى شناسد، زمین حرم و زمین خارج حرم او را مى شناسند، این فرزند بهترین بندگان خداست ، این است آن پرهیزكار پاك پاكیزه مشهور. این كه تو مى گویى او را نمى شناسم زیانى به او نمى رساند، اگر تو یك نفر فرضا نشناسى ، عرب و عجم او را مى شناسند(48))).
هشام از شنیدن این قصیده و این منطق و این بیان ، از خشم و غضب آتش ‍ گرفت و دستور داد مستمرى فرزدق را از بیت المال قطع كردند و خودش را در ((عسفان )) بین مكه و مدینه زندانى كردند. ولى فرزدق هیچ اهمیتى به این حوادث كه در نتیجه شجاعت در اظهار عقیده برایش پیش آمده بود نداد، نه به قطع حقوق و مستمرى اهمیت داد و نه به زندانى شدن . و در همان زندان نیز با انشاء اشعار آبدار از هجو و انتقاد خوددارى نمى كرد.
على بن الحسین علیه السلام مبلغى پول براى فرزدق كه راه درآمدش بسته شده بود به زندان فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع كرد و گفت :((من آن قصیده را فقط در راه عقیده و ایمان و براى خدا انشاء كردم و میل ندارم در مقابل آن پولى دریافت دارم )).
بار دوم على بن الحسین ، آن پول را براى فرزدق فرستاد و پیغام داد به او كه :((خداوند خودش از نیت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نیت و قصدت پاداش نیك خواهد داد، تو اگر این كمك را بپذیرى به اجر و پاداش ‍ تو در نزد خدا زیان نمى رساند)) و فرزدق را قسم داد كه حتما آن كمك را بپذیرد. فرزدق هم پذیرفت .(49)
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : حكایات ، روایات و داستان ها، داستان های کوتاه مذهبی، داستان راستان، 
برچسب ها : سازماندهی آرشیو فعالیتهای دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد91 پیام نور سبزوار، سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد، نرم افزار مذهبی، تصاویر مقام معظم رهبری،
لینک های مرتبط :
جمعه 13 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

امام صادق علیه السلام با بعضى از اصحاب براى تسلیت به خانه یكى از خویشاوندان مى رفتند، در بین راه بند كفش امام صادق علیه السلام پاره شد، به طورى كه كفش به پا بند نمى شد. امام كفش را به دست گرفت و پاى برهنه به راه افتاد.
ابن ابى یعفور كه از بزرگان صحابه آن حضرت بود فورا كفش خویش را از پا درآورد، بند كفش را باز و دست خود را دراز كرد به طرف امام تا آن بند را بدهد به امام كه امام با كفش برود و خودش با پاى برهنه راه را طى كند.
امام با حالت خشمناك ، روى خویش را از عبداللّه برگرداند و به هیچ وجه حاضر نشد آن را بپذیرد و فرمود:((اگر یك سختى براى كسى پیش آید، خود آن شخص از همه به تحمل آن سختى اولى است . معنا ندارد كه حادثه اى براى یك نفر پیش بیاید و دیگرى متحمل رنج بشود))(47).
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : حكایات ، روایات و داستان ها، داستان های کوتاه مذهبی، داستان راستان، 
برچسب ها : سازماندهی آرشیو فعالیتهای دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد91 پیام نور سبزوار، سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد، نرم افزار مذهبی، تصاویر مقام معظم رهبری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

خوابى كه دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبیرهاى وحشتناكى به نظرش مى رسید. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت : خوابى دیده ام ؛ خواب دیدم مثل اینكه یك شبح چوبین یا یك آدم چوبین ، بر یك اسب چوبین سوار است و شمشیرى در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حركت مى دهد. من از مشاهده آن بى نهایت به وحشت افتادم و اكنون مى خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید.
امام :((حتما یك شخص معینى است كه مالى دارد و تو در این فكرى كه به هر وسیله شده مال او را از چنگش بربایى . از خدایى كه تو را آفریده و تو را مى میراند، بترس و از تصمیم خویش منصرف شو)).
حقا كه عالم حقیقى تو هستى و و علم را از معدن آن به دست آورده اى . اعتراف مى كنم كه همچو فكرى در سر من بود؛ یكى از همسایگانم مزرعه اى دارد و چون احتیاج به پول پیدا كرده مى خواهد بفروشد و فعلاً غیر از من مشترى دیگرى ندارد. من این روزها همه اش در این فكرم كه از احتیاج او استفاده كنم و با پول اندكى آن مزرعه را از چنگش بیرون بیاورم .(52)
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : داستان راستان، حكایات ، روایات و داستان ها، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها : سازماندهی آرشیو فعالیتهای دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد91 پیام نور سبزوار، سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد، نرم افزار مذهبی، تصاویر مقام معظم رهبری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

((عقیل )) در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین على علیه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت ، در كوفه وارد شد. على به فرزند مهتر خویش ‍ ((حسن بن على )) اشاره كرد كه جامه اى به عمویت هدیه كن . امام حسن یك پیراهن و یك ردا از مال شخصى خود به عموى خویش عقیل تعارف و اهدا كرد شب فرا رسید و هوا گرم بود. على و عقیل روى بام دارالاماره نشسته مشغول گفتگو بودند. موقع صرف شام رسید. عقیل كه خود را مهمان دربار خلافت مى دید، طبعا انتظار سفره رنگینى داشت ، ولى برخلاف انتظار وى ، سفره بسیار ساده و فقیرانه اى آورده شد. با كمال تعجب پرسید: غذا هرچه هست همین است ؟!
على :((مگر این نعمت خدا نیست ؟ من كه خدا را بر این نعمتها بسیار شكر مى كنم و سپاس مى گویم )).
عقیل : پس باید حاجت خویش را زودتر بگویم و مرخص شوم ، من مقروضم و زیر بار قرض مانده ام ، دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا كنند و هر مقدار مى خواهى به برادرت كمك كنى بكن تا زحمترا كم كرده به خانه خویش برگردم .
((چقدر مقروضى ؟)).
صدهزار درهم .
((اوه ! صدهزار درهم ! چقدر زیاد! متاءسفم برادر جان كه این قدر ندارم كه قرضهاى تو را بدهم ، ولى صبر كن موقع پرداخت حقوق برسد. از سهم شخصى خودم برمى دارم و به تو مى دهم و شرط مواسات و بردارى را بجا خواهم آورد، اگر نه این بود كه عائله خودم خرج دارند، تمام سهم خودم را به تو مى دادم و چیزى براى خود نمى گذاشتم )).
چى ؟! صبر كنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟. بیت المال و خزانه كشور در دست تو است و به من مى گویى صبر كن تا موقع پرداخت سهمیه ها برسد و از سهم خودم به تو بدهم ! تو هر اندازه بخواهى مى توانى از خزانه و بیت المال بردارى ، چرا مرا به رسیدن موقع پرداخت حقوق حواله مى كنى ، به علاوه مگر تمام حقوق تو از بیت المال چقدر است ؟ فرضا تمام حقوق خودت را به من بدهى ، چه دردى از من دوا مى كند؟!
((من از پیشنهادتو تعجب مى كنم ، خزانه دولت پول دارد یا ندارد، چه ربطى به من و تو دارد؟! من و تو هم هر كدام فردى هستیم مثل سایر افراد مسلمین . راست است كه تو برادر منى و من باید تا حدود امكان از مال خودم به تو كمك و مساعدت كنم ، اما از مال خودم نه از بیت المال مسلمین )).
مباحثه ادامه داشت و عقیل با زبانهاى مختلف اصرار و سماجت مى كرد كه اجازه بده از بیت المال پول كافى به من بدهند تا من دنبال كار خودم بروم .
آنجا كه نشسته بودند به بازار كوفه مشرف بود. صندوقهاى پول تجار و بازاریها از آن جا دیده مى شد. در این بین كه عقیل اصرار و سماجت مى كرد، على به عقیل فرمود:((اگر باز هم اصرار دارى و سخن مرا نمى پذیرى ، پیشنهادى به تو مى كنم ، اگر عمل كنى مى توانى تمام دین خویش را بپردازى و بیش از آن هم داشته باشى )).
چكار كنم ؟
((در این پایین صندوقهایى است . همینكه خلوت شد و كسى در بازار نماند، از اینجا برو پایین و این صندوقها را بشكن و هرچه دلت مى خواهد بردار!)).
صندوقها مال كیست ؟
((مال این مردم كسبه است ، اموال نقدینه خود را در آن جا مى ریزند)).
عجب ! به من پیشنهاد مى كنى كه صندوق مردم را بشكنم و مال مردم بیچاره اى كه به هزار زحمت به دست آورده و در این صندوقها ریخته و به خدا توكل كرده و رفته اند، بردارم و بروم ؟!
((پس تو چطور به من پیشنهاد مى كنى كه صندوق بیت المال مسلمین را براى تو باز كنم ؟ مگر این مال متعلق به كیست ؟ این هم متعلق به مردمى است كه خود، راحت و بى خیال در خانه هاى خویش خفته اند. اكنون پیشنهاد دیگرى مى كنم ، اگر میل دارى این پیشنهاد را بپذیر)).
دیگر چه پیشنهادى ؟
((اگر حاضرى شمشیر خویش را بردار، من نیز شمشیر خود را برمى دارم ، در این نزدیكى كوفه ، شهر قدیم ((حیره )) است ، در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگى هستند، شبانه دو نفرى مى رویم و بر یكى از آنها شبیخون مى زنیم و ثروت كلانى بلند كرده مى آوریم )).
برادر جان ! من براى دزدى نیامده ام كه تو این حرفها را مى زنى . من مى گویم از بیت المال و خزانه كشور كه در اختیار تو است ، اجازه بده پولى به من بدهند، تا من قروض خود را بدهم .
((اتفاقا اگر مال یك نفر را بدزدیم ، بهتر است از اینكه مال صدهاهزار نفر مسلمان ؛ یعنى مال همه مسلمین را بدزدیم . چطور شد كه ربودن مال یك نفر با شمشیر، دزدى است ، ولى ربودن مال عموم مردم دزدى نیست ؟ تو خیال كرده اى كه دزدى فقط منحصر است به اینكه كسى به كسى حمله كند و با زور مال او راز چنگالش بیرون بیاورد، شنیعترین اقسام دزدى همین است كه تو الا ن به من پیشنهاد مى كنى ؟))(51).
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : داستان راستان، حكایات ، روایات و داستان ها، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها : سازماندهی آرشیو فعالیتهای دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد91 پیام نور سبزوار، سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد، نرم افزار مذهبی، تصاویر مقام معظم رهبری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در تاریكى شب ، از دور، صداى جوانى به گوش مى رسید كه استغاثه مى كرد و كمك مى طلبید و مادر جان ! مادر جان ! مى گفت . شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از كمال خستگى خوابیده بود. هر كار كرد شتر را حركت دهد نتوانست . ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله مى كرد. در این بین ، رسول اكرم كه معمولاً بعد از همه و در دنبال قافله حركت مى كرد كه اگر احیانا ضعیف و ناتوانى از قافله جدا شده باشد تنها و بى مددكار نماند از دور صداى ناله جوان را شنید، همینكه نزدیك رسید پرسید:((كى هستى ؟.
من جابرم
چرا معطل و سرگردانى ؟
یا رسول اللّه ! فقط به علت اینكه شترم از راه مانده .
((عصا همراه دارى ؟)).
بلى
((بده به من )).
رسول اكرم عصا را گرفت و به كمك آن عصا شتر را حركت داد و سپس او را خوابانید، بعد دستش را ركاب ساخت و به جابر گفت :((سوار شو)).
جابر سوار شد و با هم راه افتادند. در این هنگام شتر جابر، تندتر حركت مى كرد. پیغمبر در بین راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار مى داد. جابر شمرد، دید مجموعا 25 بار براى او طلب آمرزش كرد.
در بین راه از جابر پرسید:((از پدرت عبداللّه چند فرزند باقى مانده ؟)).
هفت دختر و یك پسر كه منم .
((آیا قرضى هم از پدرت باقى مانده ؟)).
بلى .
((پس وقتى به مدینه برگشتى ، با آنها قرارى بگذار و همینكه موقع چیدن خرما شد مرا خبر كن )).
بسیار خوب .
((زن گرفته اى ؟)).
بلى .
((با كى ازدواج كردى ؟)).
با فلان زن ، دختر فلان كس ، یكى از بیوه زنان مدینه .
((چرا دوشیزه نگرفتى كه همبازى تو باشد؟)).
یا رسول اللّه ! چند خواهر جوان و بى تجربه داشتم نخواستم زن جوان و بى تجربه بگیرم ، مصلحت دیدم عاقله زنى را به همسرى انتخاب كنم .
((بسیار خوب كارى كردى . این شتر را چند خریدى ؟)).
به پنج وقیه طلا.
((به همین قیمت مال ما باشد، به مدینه كه آمدى بیا پولش را بگیر)).
آن سفر به آخر رسید و به مدینه مراجعت كردند. جابر شتر را آورد كه تحویل بدهد، رسول اكرم به ((بلال )) فرمود:((پنج وقیه طلا بابت پول شتر به جابر بده ، به علاوه سه وقیه دیگر، تا قرضهاى پدرش عبداللّه را بدهد، شترش هم مال خودش باشد)).
بعد، از جابر پرسید:((با طلبكاران قرارداد بستى ؟)).
نه یا رسول اللّه !
((آیا آنچه از پدرت مانده وافى به قرضهایش هست ؟))
نه یا رسول اللّه !
((پس موقع چیدن خرما ما را خبر كن )).
موقع چیدن خرما رسید، رسول خدا را خبر كرد. پیامبر آمد و حساب طلبكاران را تصفیه كرد. و براى خانواده جابر نیز به اندازه كافى باقى گذاشت (46).
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : داستان راستان، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها : سازماندهی آرشیو فعالیتهای دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد91 پیام نور سبزوار، سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، تاریخ انتخاب واحد، نرم افزار مذهبی، تصاویر مقام معظم رهبری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

عائله امام صادق و هزینه زندگى آن حضرت زیاد شده بود. امام به فكر افتاد كه از طریق كسب و تجارت عایداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم كرد و به غلام خویش كه ((مصادف )) نام داشت فرمود:((این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش )).
((مصادف )) رفت و با آن پول از نوع متاعى كه معمولاً به مصر حمل مى شد خرید و با كاروانى از تجار كه همه از همان نوع متاع حمل كرده بودند، به طرف مصر حركت كرد.
همینكه نزدیك مصر رسیدند، قافله دیگرى از تجار كه از مصر خارج شده بود، به آنها برخورد. اوضاع و احوال را از یكدیگر پرسیدند، ضمن گفتگوها معلوم شد كه اخیرا متاعى كه مصادف و رفقایش حمل مى كنند بازار خوبى پیدا كرده و كمیاب شده است . صاحبان متاع از بخت نیك خود، بسیار خوشحال شدند و اتفاقا آن متاع از چیزهایى بود كه مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریدارى كنند.
صاحبان متاع ، بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش ، با یكدیگر همعهد شدند كه به سودى كمتر از صد در صد نفروشند. رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود كه اطلاع یافته بودند. طبق عهدى كه با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به كمتر از دو برابر قیمتى كه براى خود آنها تمام شده بود نفروختند.
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : داستان راستان، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها : داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

آن شب را رسول اكرم در خانه ((ام سلمه )) بود. نیمه هاى شب بود كه ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت كه رسول اكرم در بستر نیست . نگران شد كه چه پیش آمده ؟ حسادت زنانه او را وادار كرد تا تحقیق كند. از جا حركت كرد و به جستجو پرداخت . دید كه رسول اكرم در گوشه اى تاریك ایستاده ، دست به آسمان بلند كرده اشك مى ریزد و مى گوید:
((خدایا! چیزهاى خوبى كه به من داده اى از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده ، خدایا! مرا به سوى بدیهایى كه مرا از آنها نجات داده اى برنگردان ، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یك چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار)).
شنیدن این جمله ها با آن حالت ، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت ، رفت در گوشه اى نشست و شروع كرد به گریستن ، گریه ام سلمه به قدرى شدید شد كه رسول اكرم آمد و از او پرسید:((چرا گریه مى كنى ؟)).
چرا گریه نكنم ؟! تو با آن مقام و منزلت كه نزد خدا دارى ، این چنین از خداوند ترسانى ، از او مى خواهى كه تو را به خودت یك لحظه وانگذارد، پس واى به حال مثل من .
((اى ام سلمه ! چطور مى توانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم ، یونس ‍ پیغمبر یك لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد))(44).
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : داستان راستان، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان کوتاه مذهبی، داستان راستان،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

سمرة بن جندب ، یك اصله درخت خرما در باغ یكى از نصارا داشت . خانه مسكونى مرد انصارى كه زن و بچه اش در آن جا به سر مى بردند. هماندم در باغ بود. سمره گاهى مى آمد و از نخله خود خبر مى گرفت ، یا از آن خرما مى چید. و البته طبق قانون اسلام ، ((حق )) داشت كه در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگى كند.
سمره هر وقت كه مى خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بى اعتنا و سرزده داخل خانه مى شد و ضمنا چشم چرانى مى كرد.
صاحبخانه از او خواهش كرد كه هر وقت مى خواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نكرد. ناچار صاحبخانه به رسول اكرم شكایت كرد و گفت : این مرد سرزده داخل خانه من مى شود، شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود تا خانواده من قبلاً مطلع باشند و خود را از چشم چرانى او حفظ كنند.
رسول اكرم ، سمره را خواست و به او فرمود:((فلانى از تو شكایت دارد، مى گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او مى شوى و قهرا خانواده او را در حالى مى بینى كه او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو))، سمره تمكین نكرد.
فرمود:((پس درخت را بفروش ))، سمره حاضر نشد. رسول اكرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد، فرمود:((اگر این كار را بكنى ، در بهشت براى تو درختى خواهد بود))
باز هم تسلیم نشد. پاها را به یك كفش كرده بود كه نه از درخت خودم صرف نظر مى كنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم .
در این وقت رسول اكرم فرمود:((تو مردى زیان رسان و سختگیرى و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد))(42). بعد رو كرد به مرد انصارى و فرمود:((برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره )).
رفتند و این كار را كردند. آنگاه رسول اكرم به سمره فرمود:((حالا برو درختت را هرجا كه دلت مى خواهد بكار))(43).
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : داستان راستان، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها : داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

شخصى آمد حضور رسول اكرم و از همسایه اش شكایت كرد كه مرا اذیت مى كند و از من سلب آسایش كرده . رسول اكرم فرمود:((تحمل كن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلكه روش خود را تغییر دهد)) بعد از چندى دو مرتبه آمد و شكایت كرد. این دفعه نیز رسول اكرم فرمود:((تحمل كن )) براى سومین بار آمد و گفت : یا رسول اللّه ! این همسایه من ، دست از روش خویش ‍ بر نمى دارد و همان طور موجبات ناراحتى من و خانواده ام را فراهم مى سازد.
این دفعه رسول اكرم به او فرمود:
((روز جمعه كه رسید، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور و سر راه مردم كه مى آیند و مى روند و مى بینند بگذار، مردم از تو خواهند پرسید كه چرا اثاثت را اینجا ریخته اى ؟ بگو از دست همسایه بد و شكایت او را به همه مردم بگو)).
شاكى همین كار را كرد. همسایه موذى كه خیال مى كرد پیغمبر براى همیشه دستور تحمل و بردبارى مى دهد، نمى دانست آنجا كه پاى دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید، اسلام حیثیت و احترامى براى متجاوز قائل نیست . لهذا همینكه از موضوع اطلاع یافت ، به التماس افتاد و خواهش كرد كه آن مرد، اثاث خود را برگرداند به منزل . و در همان وقت متعهد شد كه دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد.(41)
منبع:ghadeer.org




نوع مطلب : داستان راستان، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 بهمن 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ابوالفضل آقایی
موضوعات
نظرسنجی
موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :





Powered by WebGozar




Day Rectori World Link

                    
 
 
مشاهده صفحه جدید سلام پیام سلام پیام