تبلیغات
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور سبزوار - مطالب حكایات ، روایات و داستان ها
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور سبزوار
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
daneshjooha_tanz

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خوندن به تفریح رفته بودن و هیچ آمادگی برای امتحان نداشتن.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای رو سوار کردن . به این صورت که سر و صورتشون رو کثیف کردن و مقداری هم لباساشون رو پاره کردن و تو ظاهرشون تغیراتی رو به وجود آوردن .
بعد به دانشگاه پیش استاد رفتند……….

ماجرا را این طور برا استاد گفتن… که دیشب به یه مراسم عروسی در خارج از شهر رفته بودیم. و در راه برگشت از شانس بد ما یکی از لاستیک‌های ماشین پنچر شد وبا هزار زحمت وهل دادن ماشین رو به حایی رسوندیم و این طور بود که به امادگی لازم برای روز امتحان نرسیدیم در نهایت قرار میشه که استاد سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این چهار نفر برگزار کند.
اون‌ها هم خوشحال از این موفقیت سه روز تمام درس می‌خونن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن . استاد عنوان میکنه به خاطر خاص و خارج از نوبت بودن امتحان باید هرکدوم تو یه کلاس بشینند و امتحان بدن. انها هم به دلیل امادگی کامل موافقت میکنن…
امتحان حاوی دو سوال بود……
۱- نام و نام خانوادگی (۶نمره)
۲- کدام لاستیک ماشین پنچر شد؟ (۱۴نمره)
الف) لاستیک سمت راست جلو
ب)لاستیک سمت چت جلو
ج) لاستیک سمت راست عقب
د) لاستیک سمت چت عقب
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نتیجه اخلاقی : اساتید دانشگاه خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید باهوش و زرنگ هستند !






نوع مطلب : حكایات ، روایات و داستان ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 آذر 1392 :: نویسنده : سمانه رامشینی
به خدا سوگند!زمین طوس، باغی از باغهای بهشت است.



جناب شیخ طوسی از حضرت رضا(ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود:«در خراسان بقعه‏ای است و زمانی خواهد آمد که آن بقعه همواره محل رفت و آمد و مطاف فرشتگان می‏شود تا روز قیامت که در صور دمیده می‏شود و قیامت فرا می‏رسد.»

پرسیدند: ای پسر رسول خدا! این بقعه کدام بقعه است؟ فرمود:«این بقعه در سرزمین طوس است، به خدا سوگند! آن زمین، باغی از باغهای بهشت است. هر که مرا دراین بقعه زیارت کند مانند کسی است که رسول خدا را زیارت کرده است و برای او پاداش هزار حج مقبول و هزار عمره مقبول نوشته خواهد شد و من و پدرانم روز قیامت شفاعت کننده او خواهیم بود.»

دل که شد از آن من صاعقه اش می کنم ***** شعله جانسوز بی سابقه اش می کنم

هرکــه شود زائـــرم؛وقـت خداحـافـظی ***** تـــا در باغ بهشت بدرقه اش می کنم






نوع مطلب : حكایات ، روایات و داستان ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 شهریور 1392 :: نویسنده : سمانه رامشینی

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز با...
زوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر كرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرك بودند .

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بكند و به بچه هایی كه با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید .

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار كردم و آن زیباترین سیركی بود كه به عمرم نرفته بودم .

ثروتمند زندگی کنیم به جای آنكه ثروتمند بمیریم...

 





نوع مطلب : تیم سایبری، حكایات ، روایات و داستان ها، 
برچسب ها : دانشجویان دانشگاه پیام نور سبزوار، بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور سبزوار،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی

مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ??? گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به ...مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ??? گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!





نوع مطلب : حكایات ، روایات و داستان ها، افسران مقاومت، 
برچسب ها : دانشجویان دانشگاه پیام نور سبزوار، داستان کوتاه، داستان کوتاه کم فروشی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 فروردین 1392 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر میشود .سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و میگوید :< تو یک قهرمانی >

فردا در روزنامه ها می نویسند :

یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد..

اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم

پس روزنامه های صبح می نویسند:

آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .

آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم..!

از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی؟؟!

< من ایرانی هستم >

فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند :

یک تند رو مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت....!

پ.ن**:کابوس هرشب آمریکا و آمریکاییان شده رشد اسلامگرایی...!

منبع:http://fanoose-majnoon.blogfa.com/

 





نوع مطلب : حكایات ، روایات و داستان ها، 
برچسب ها : سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، نرم افزار مذهبی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 اسفند 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی

راوى: یکى از نزدیکان امام رضا(ع)

مرد گفت: «سفر سختى بود. یک ماه طول کشید».

امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!»

ـ « ببخشید که دیر وقت رسیدم. بى‏پناه بودن مرا مجبور کرد که در این وقت شب، مزاحم شما شوم».

امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده‏اى میهمان دوست هسیتم».

در این هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله‏اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده‏ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمى‏انداختم».

امام در حالى که با تکه پارچه‏اى، روغن را از دستش پاک مى‏کرد، فرمودند: ما خانواده‏اى نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».





نوع مطلب : داستان های کوتاه مذهبی، حكایات ، روایات و داستان ها، 
برچسب ها : سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، نرم افزار مذهبی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 اسفند 1391 :: نویسنده : حسن ملکوتی مقدم
فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد.
ابلیس نزدیک او آمد و گفت:
« هیچ کس تواند این خوشه انگور تازه را مروارید سازد؟»
فرعون گفت:«نه!»
ابلیس به لطایفِ سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت. فرعون تعجب کرد و گفت:«عجب استاد مردی هستی!»
ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت:
« مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند،
تو با این حماقت دعوی خدایی چگونه می کنی؟ »

عبید زاکانی - جوامع الحکایات





نوع مطلب : تیم سایبری، حكایات ، روایات و داستان ها، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها : سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، نرم افزار مذهبی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 اسفند 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی
حکایت مدیر و مهندس

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود
ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛
ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمی دارم ،
ممکنه به من بگویید کجا هستم تا
ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
"مرد روی زمین :
بله، شما در ارتفاع حدودا ۶ متری
در طول جغرافیایی "41 '21 37 درجه و
عرض جغرافیایی "18 '24 17 درجه هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید!؟
"مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید
اگر چه کاملا ً دقیق بود ولی به درد من نمی خوردو
من هنوز نمی دانم کجا هستم و
به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
"مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید!!؟؟
"مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید
و به کجا می خواهید بروید، قولی داده اید و
نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و
انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
نمی دانید چگونه باید بپرسید و
ضمنا اطلاعات دقیق هم به دردتان نمی خورد!




نوع مطلب : تیم سایبری، حكایات ، روایات و داستان ها، داستان های کوتاه مذهبی، 
برچسب ها : سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، نرم افزار مذهبی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 13 اسفند 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی


شفای چشم درد

من به بیماری رمد (سرخ شدن سفیدی چشم بر اثر شدت باد) مبتلا شدم، تقریباً شش روز طول کشید. جمعی از طلاب به عیادت من آمدند یکی از آنها شمسیه حقیر را برای سفر زیارت مخصوصه خواست گفتم:« خودم به آن نیاز دارم»
گفت:«تو با این حالت چگونه می‌توانی بیائی؟»
گفت:« هنوز مأیوس نیستم.»
ایشان رفتند، اتفاقاً عیال من در خانه نبود و خانه خلوت بود تنهایی و درد و رمد و تنگی وقت برای قرائت زیارت مخصوصه باعث رقت قلب من شد، رو به قبله عرض کردم:«السلام علیک یا اباعبدالله» شنیده‌ام که سالها بعد از واقعه عاشورا درسالگرد این روز در وقت اشتغال به جنگ «سلطان قدیس هندی» در هندوستان به چنگال شیری مبتلا شد و به نزد شما استغاصه نمود و حاجت او را دادی، سپس سر خود را به پشتی گذاشته خوابم برد در خواب دیدم آن بزرگوار بر بالای تلی بلند تشریف دارد و حقیر در وسط آن تل ایستاده‌ام پس آن حضرت به آواز بلند فرمود:«بیا حقیر به زبان حال نه مقال»
عرض کردم : «با این چشم درد چگونه بیایم».
آن بزرگوار فوراً از بالای تل به نزد من آمده انگشت مبارک را بر پشت چشم من نهاد از خواب بیدار شدم چشم گشودم اثری از درد و رمد ندیدم، پس برخاسته وضو گرفته روانه حرم شدم آن طلاب که مرا دیدند تعجب کردند و گفتند:« تو یک ساعت قبل با آن حالت بودی چگونه شد که چنین شدی»
گفتم:«شنیدید که گفتم مأیوس نیستم پس به زیارت حسین (ع) موفق شدم.»
راوی : شیخ محمد عراقی
منبع : کتاب معجزات و کرامات امام حسین (ع)


برای خواندن باقی مطالب به ادامه مطلب بروید....




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های کوتاه مذهبی، حكایات ، روایات و داستان ها، 
برچسب ها : سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، نرم افزار مذهبی،
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اسفند 1391 :: نویسنده : فائزه شبانی
روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید : من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.

یک اینکه می گوید : خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.
دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد
سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او
افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟ استاد گفت : داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد می کند.
بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟
گفت : نه
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.
ثالثا مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.

استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت!!!




نوع مطلب : تیم سایبری، داستان های کوتاه مذهبی، حكایات ، روایات و داستان ها، 
برچسب ها : سایت گلستان دانشگاه پیام نور سبزوار، شرایط ورود به سیستم دانشجویان جدیدالورود مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور سبزوار، کتاب آشنایی با دفاع مقدس پیام نور، دانلود نمونه سوال دانشگاه پیام نور، دانلود کتب دانشگاه پیام نور، موتور جستجوی سلام، روستای ایزی سبزوار، کارت غذا پیام نور، تازه های کامپیوتر، تازه های فناوری، برنامه بروز، شبکه سه سیما، والپیپر شهدا، استخدامی جدید، عید غدیر خم، مطالب دانشجویی، کلیپ سخنرانی، داستان راستان، داستان کوتاه مذهبی، دانلود نمونه سوال، خبرهای روز دنیا، دانشگاه پیام نور سبزوار، نرم افزار مذهبی،
لینک های مرتبط :
جمعه 11 اسفند 1391 :: نویسنده : ابوالفضل آقایی


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ابوالفضل آقایی
موضوعات
نظرسنجی
موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








موضوعی که دوس دارید بیشتر فعالیت کنه تو وبلاگ چیه؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :





Powered by WebGozar




Day Rectori World Link

                    
 
 
مشاهده صفحه جدید سلام پیام سلام پیام